مدتهاست که منتظر پایان این کابوس و بیدار شدن از این خواب لعنتی ام... کابوسی که سالهاست دارم می بینم... رویایی که بیدار شدن ازش به قیمت زندگی تموم میشه ... من هنوز راه میرم... می بینم... می شنوم... نفس می کشم... ولی زنده نیستم... خیلی وقته مرده ام... خیلی وقته...
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/30ساعت 3:24 اثری از فریده |
مینویسم تا تورا بیابم...تو که نایاب ترینی...........................................................
باز هم شب شد... و من هنوز بی خبرم... صبح شد...! و من از خواب بی خوابی بیدار شدم... اما... باز هم تو را در خوابم نیافتم... با دستانم چشمانم را می مالم...چشمانم خیس است... به یاد می آورم ... گریه هایم را در خواب... در دلم خودم را نفرین میکنم... که به دنبال چه میگردم...چرا اینجا مانده ام؟ به چه امیدی... در خواب که بودم...رهگذری آمد... حتی...دستم را نگرفت... شاید از طرف او آمده بود... رهگذر خنده ای تلخ کرد و گفت به دنبال چه می گردی؟ از او چه می خواهی.... او را نخواهی یافت....تلاش نکن.... اشک در چشمانم حلقه زد... انگار منتظر همین جمله بودم تا تمام دغدغه و امیدم در من آرام بمیرد... گفتم...پس کجا باید او را جست... گفت تو در مردابی... و خواهی مرد...شاید امشب...چه فرقی به حالت میکند... تنم لرزید... و به یاد آوردم که در مردابی اسیرم... چشمانم را بستم... تاریک بود آن شب... به اندازه ای که وقتی چشمانم را باز کردم...برای لحظه ای خود را کور پنداشتم!!!! چشمانم را مالیدم... چشمانم خیس بود هنوز... رهگذر را در اطرافم نیافتم... او رفته بود و من آن شب تا صبح برای مرگ این لحظه های مرگبار...گریستم...
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/12ساعت 14:7 اثری از فریده |
اول عشق بود ... بعد زندگی؛؟ ثانيهها که گذشتند سالها آمدند ! مهمان ناخوانده بودند ... و در بازنشده برگشتند، لباس خاطره پوشيدند و .. ياس شدند و .. بغض و .. سرگشتگی.
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/06ساعت 15:36 اثری از فریده |