تو تاریکی به همه ی حرفات فک میکنم.... مورورشون باعث میشه بیشتر ازت متنفر شم! تو یه اتاق تاریک و یخ یه بسته کبریت یه بسته قرص یه لیوان آب یه ورق خط خطی عکست... روشنش میکنم کبریتو!تموم میشه... یکی دیگه یکی دیگه...... تموم شدن! اما من هنوز تموم نشده بودم.... همیشه از بوی دود و سیگار خوشم می اومد....حالا ام داش خفم میکرد! عکستو پاره میکنم! داد میزنم! هیش کی نیس نجاتم بده از این تاریکی عمیق! قرص میخورم بدون آب لیوانو پرت میکنم طرف در یه تیکه از شیشه اش میره تو دستم! خون میاد همیشه از خون میترسیدم... اما حالا خیلی دوسش دارم... چون وقتی تموم شد منم تموم شدم
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/07/19ساعت 16:10 اثری از آیناز |
من من اینجا می نویسم تا زنده بودنم را اثبات کنم ابلهانه ترین تصمیم تاریخ بشری.... اثبات موجودیت!؟ پس من هنوز هستم ودارم نفس میکشم یادی از اخرین خونه اومدم یادی از تو کنم اومدم سری به خونه اخرم بزنم ببینم چه خبر؟؟؟ ببینم هر روز چند نفررو میارن به خونه؟؟؟ اومدم ببینم جایی برای من هست؟؟؟ که بیام؟؟؟ ............. می ترسم اینجا هم جایی برام نباشه!!! وای چه حالی داره!!! وقتی برای همیشه بیای اینجا ......... دارم دنبال یه هم اسم میگردم؟؟؟ تا برای چند لحظه که شده جامو باهاش عوض کنم ببینم اونجا چه خبر دوست دارم ببینم اون جا چی میگذره ...............................................
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/07/02ساعت 22:47 اثری از فریده |