مرگ را تجربه کرد بعد گذشت
دخترک درد فراوان کشید او سراپای وجودش غصه بود ناگهان مرگ رسید اجل از روز ازل اینجا بود فرصتی پیدا شد دگر از جان گذشت غصه در پیکر او هم جان داشت چهره اش گریان بود درد او درد نبود درد او غصه تنهایی بود کودکی را گم کرد ناگهان خود گم شد سرنوشتش ناکام دخترک ناکام شد شعر برگرفته از : www.man-ashegh-nemisham.blogfa.com
+ نوشته شده در شنبه 1386/06/24ساعت 12:41 اثری از آیناز |
فاتحه برای دوست عزیزم سحر(خودکشی) مرگ۲: ((: چیه؟ چرا میخندم؟ نخندم؟ چرا؟ یه بار که گفتم .. این خنده ها تلخ ترین گریه ایه که میبینی ! یادته که؟ پایان قصمو من نوشتم .. بزار رقم بزنه خدا

يه وقتايي انقدر چيزرو مي خواي انقدر مي خواي
كه همه ي وجودت ميشه خواستنش
ولی چه فایده وقتی اخرش بدستش میاری .. دیگه انقدر زخمی شدی
.. انقدر بی رمق شدی ..که دیگه
نایی نداری که از داشتنش لذت ببری ..
اون وقت اگه تمام لذتهای دنیا رو هم بهت بدن
برات فرقی نمی کنه
دیگه نبودنش برات لذت نداره ..
بود ونبودش برات فرقی نمی کنه
در واقع نداشتنتش کمتر ازارت می ده
هی روزگار
حس من ؟؟؟
بی تفاوتی .. حسی که از نفرتم عمیق تره
........................................................
بعضی وقتا ما تاوان اشتباه ما خیلی سنگین میشه
اون قدرها سنگین میشه که ترازو میره پایین
وسمت دیگه اون بالا میمونه
ولی میشه با هم وبرابرش کرد
اگه بخواین
اگه اشتباه ما رو نادیده بگیرن
اگه به رومون نیارن
اگه اذیتمون نکن
بخدا میشه
برای (سحر عزیزم )دعا کنید
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/06/18ساعت 23:34 اثری از فریده |
وقتی که مرگ به سراغت می آید !!!!!! حصرت زندگی پوچت ثروتی که با زره زره وجودت و عزتی که با قطره قطره آبرویت جمع کرده بودی به ناگاه برایت بی مفهوم و بی ارزش میشود وقتی که مرگ به سراغت می آید !!!!!! وحشت وجودت را فرا میگیرد ترس تمام اندامت را می لرزاند و عزرائیل جانت را چنان میگیرد که گویی هرگز زاده نشده ای وقتی که مرگ به سراغت می آید !!!!!! بدان که آسوده شدی از تمام زشتی ها بدان که فارغ شدی از جهنمی بد تر هزار کرور آتش بدان که تو دیگر زخم عشق و فریاد درد را تجربه نخواهی کرد و با تمام وجودت درک میکنی ؛ که چه زیبا است مرگ وقتی که مرگ به سراغت می آید !!!!!! بدان که تو دیگر مردی
+ نوشته شده در جمعه 1386/06/02ساعت 23:39 اثری از فریده |
مرا در روزي باراني دفن کنيد تا آتش قلبم خاموش گردد و در طابوتي بگذاريد از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد دستهايم را بر روي سينه ام قرار بدهيد تا بدانند هميشه دوست داشتم کسي را در آغوش بگيرم چشمهايم را باز بگذاريد تا بدانند هميشه چشم انتظار بودم صورتم را رو به غروب آفتاب بگذاريد تا بدانند عشق من غروب کرده و زندگي ام تمام شد . مرا در آفتاب بگذاريد تا بدانند عشق من شعله ور شد 
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/01ساعت 8:50 اثری از آیناز |