روز عشق روز دوست داشتن روز تووو
روز آرزوهای بزرگ روز
والنتاین رو به تنها کسم عزیزترین کسم تبریک میگم ...
به امید کناااار هم بودن

+ نوشته شده در جمعه 1387/11/25ساعت 1:44 اثری از فریده |
مدتهاست که منتظر پایان این کابوس و بیدار شدن از این خواب لعنتی ام... کابوسی که سالهاست دارم می بینم... رویایی که بیدار شدن ازش به قیمت زندگی تموم میشه ... من هنوز راه میرم... می بینم... می شنوم... نفس می کشم... ولی زنده نیستم... خیلی وقته مرده ام... خیلی وقته...
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/30ساعت 3:24 اثری از فریده |
مینویسم تا تورا بیابم...تو که نایاب ترینی...........................................................
باز هم شب شد... و من هنوز بی خبرم... صبح شد...! و من از خواب بی خوابی بیدار شدم... اما... باز هم تو را در خوابم نیافتم... با دستانم چشمانم را می مالم...چشمانم خیس است... به یاد می آورم ... گریه هایم را در خواب... در دلم خودم را نفرین میکنم... که به دنبال چه میگردم...چرا اینجا مانده ام؟ به چه امیدی... در خواب که بودم...رهگذری آمد... حتی...دستم را نگرفت... شاید از طرف او آمده بود... رهگذر خنده ای تلخ کرد و گفت به دنبال چه می گردی؟ از او چه می خواهی.... او را نخواهی یافت....تلاش نکن.... اشک در چشمانم حلقه زد... انگار منتظر همین جمله بودم تا تمام دغدغه و امیدم در من آرام بمیرد... گفتم...پس کجا باید او را جست... گفت تو در مردابی... و خواهی مرد...شاید امشب...چه فرقی به حالت میکند... تنم لرزید... و به یاد آوردم که در مردابی اسیرم... چشمانم را بستم... تاریک بود آن شب... به اندازه ای که وقتی چشمانم را باز کردم...برای لحظه ای خود را کور پنداشتم!!!! چشمانم را مالیدم... چشمانم خیس بود هنوز... رهگذر را در اطرافم نیافتم... او رفته بود و من آن شب تا صبح برای مرگ این لحظه های مرگبار...گریستم...
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/12ساعت 14:7 اثری از فریده |
اول عشق بود ... بعد زندگی؛؟ ثانيهها که گذشتند سالها آمدند ! مهمان ناخوانده بودند ... و در بازنشده برگشتند، لباس خاطره پوشيدند و .. ياس شدند و .. بغض و .. سرگشتگی.
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/06ساعت 15:36 اثری از فریده |
سهم من از این زندگی ... بوده فقط زمستون با یه قلب شکسته ... یه عالم برف و بارون تو شب بارونی و خیس ... قلم من شعر بنویس حرفاتو رو کاغذ بیار ... تا مرگ من فرصتی نیست بنویس واسه همه دلیل این جون کندنم بنویس تقصیر کیست که من راضی به این جور مردنم خودکشی خودکشی کردم تا بدونی ... با دل عاشق بازی کردن اشتباه خودکشی خودکشی کردم تا بفهمی ... این اشتباه بدترین گناه - آره گناه نمک می خوری نمک دون می شکنی ... بزار همه بدونن تو باعث مرگ منی آهای تو که بازیگر بازی عشق منی ... الهی یه روزی تو غربت جون بکنی
+ نوشته شده در شنبه 1387/03/11ساعت 20:34 اثری از ریحانه jojo |
سلام به اجی جونم
اجی ریحانه خوش اومدی

+ نوشته شده در شنبه 1387/03/04ساعت 15:26 اثری از فریده |
منتظر لحظه اي هستم که دستانت را بگيرم در چشمانت خيره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاري کنم منتظر لحظه اي هستم که در کنارت بنشينم سر رو شونه هايت بگذارم....از عشق تو..... از داشتن تو...اشک شوق ريزم منتظر لحظه ي مقدس که تو را در اغوش بگيرم بوسه اي از سر عشق به تو تقديم کنم وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هديه کنم اري من تورا دوست دارم وعاشقانه تو را مي ستايم

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/01ساعت 19:55 اثری از فریده |
دل ُ روزنامه پيچيدم ، توي جعبه اي گذاشتم خوب و محكم اونو بستم ، راه ديگه اي نداشتم بردمش اداره ي پست ، دادمش برات بيارن دل ُ تحويل نگرفتن ، پيش ِ بسته ها بزارن گير دادن دلت بزرگ ِ ، نمي شه اونو فرستاد مونده بودم چه كنم من ، دل من ياد تو افتاد ياد ِ اون روزي كه قلبت يه دفعه مثه يه سنگ شد خاطراتت يادم اومد، دل ِ من دوباره تنگ شد حالا من اين دل ِ تنگ ُ ميدمش برات بيارن اين دفعه مي شه فرستاد ، انگاري حرفي ندارن دل ِ من قد ِ يه دنيا تو رو دوست داره هميشه پيش ِ من باشي،نباشي،عاشق ِ هيشكي نمي شه دل ِ من پيش ِ تو باشه،اگه مي شه نگه اش دار حس كنم مال تو هستم لااقل واسه ي يك بار
+ نوشته شده در شنبه 1387/02/28ساعت 22:55 اثری از فریده |
سلام سلام سلام
من خوبم اومدم دوباره اومدم از نو این وبلاگ بسازم یعنی بسازیم باکمک اینازگلم.وشما دوستان عزیز
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/16ساعت 18:50 اثری از فریده |
تو تاریکی به همه ی حرفات فک میکنم.... مورورشون باعث میشه بیشتر ازت متنفر شم! تو یه اتاق تاریک و یخ یه بسته کبریت یه بسته قرص یه لیوان آب یه ورق خط خطی عکست... روشنش میکنم کبریتو!تموم میشه... یکی دیگه یکی دیگه...... تموم شدن! اما من هنوز تموم نشده بودم.... همیشه از بوی دود و سیگار خوشم می اومد....حالا ام داش خفم میکرد! عکستو پاره میکنم! داد میزنم! هیش کی نیس نجاتم بده از این تاریکی عمیق! قرص میخورم بدون آب لیوانو پرت میکنم طرف در یه تیکه از شیشه اش میره تو دستم! خون میاد همیشه از خون میترسیدم... اما حالا خیلی دوسش دارم... چون وقتی تموم شد منم تموم شدم
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/07/19ساعت 16:10 اثری از آیناز |